گل زندگی
من و دلتنگیهام من و عاشقیم... من و رهایی برای رسیدن به تو........ پی نوشت: من و ساعتها انتظار .......من ودستها ی خالی چشمهای گریان ... همه جا تاریک پلکها خسته و سنگین ..... دوباره دلتنگی پی نوشت: کمی برگهای دلم را ورق بزن شاید این بار محبت زلالم پرده های تردید را کنار بزندو تو ............. سوار باد شدیم راه ها را جا گذاشتیم بی تاب بی تاب عشق در چشم هامان شنا کنان آه جه حس شیرینی سرشار از لذت عرق سرد روی بدن انگار گم شده ای بودیم در آغوش هم ........................ اما امروز گوشه ای سر در گریبان حس خیلی بد خیلی بد!!!!!!۱ باید فراموش کرد فراموشی مسکن خوبیه تمرین می کنم من می تونم ! آرام تلقین می کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نیست .... اما بهتر می شه.... پی نوشت: پی نوشت: : انگار بال پروازش شکسته بود, شاید شوق پروازش بریده بود....آب جاری رود خروشانش به برکه ای میماند که راه خروجش را گم کرده بود......تا که او آمد...او قبلا هم آمده بود...اما در مسیر پرواز گمش کرده بود...چون پرندگان را گم کرده بود...چون پرواز را از خاطر برده بود...اما اینک دوباره آمده بود...شوق پرواز را زنده کرد امید به جاری شدن را دمید... یک : دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام بودن با تو پیدا می کنم. دو : هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود. سه : اگر کسی تو را آن گونه که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد چهار : دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند . پنج : بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که ر کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید . شش : هرگز لبخند را ترک نکن . حتی وقتی ناراحتی . چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود. هفت : تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی . هشت : هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران. نه : شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را . به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی .. ده : به چیزی که گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن . یازده : همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند . با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی . دوازده :خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آن که شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد . سیزده : زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری. مدتها بود که سوژهای مناسب جز در بدترین شرایط به سراغش نمی آمد به طور مثال : در سرجلسه آموزگاران یا در اتومبیل هنگام رانندگی و.... اما امان از وقتی که قلم و کاغذ پیش رویش می گذاشت ذهنش مثل جیب خالیش می شد اگر کلماتی هم بر روی کاغذ سفید نوشته می شد به نظرش نا پخته و ابتدایی بود و فوری خط خطی می شد روزها می گذشت هنوز نتوانسته بود چیزی بنویسد از خودش نا امید شد تااینکه معجزه ای رخ داد . یک شب بعد از یک روز سخت کاری چشمانش را روی هم نهاد اما هرچه به چشمهایش فشار آورد نتوانست بخوابد دستانش را زیر سر برده بود و به سقف اتاق نگاه می کرد بعد چندین ساعت بیداری جرقهای ذهنش را روشن نمود با شادمانی کلمه ها را در ذهن کنار هم گذاشت و از آفریدن این جملات زیبا لذت می برد مطمئن بود این بار نوشته اش محشر خواهد شد باید بستر را ترک میکرد واین جملات را روی کاغذ می نوشت چون بعید نبود تا صبح از ذهنش پاک شود کلید لامپ را زد آه آه برق رفته بود آرام از بسترش برخاست تا قدم اول را برداشت کشوی کمد را باز کرد کورمال کورمال به دنبال دفتر یادداشتش گشت آن را پیدا کرد و نوشت... تازه توانسته بود بخوابد که با صدای فریاد شوهرش از جا برخاست ای خدا چرا این فرمولها رو خط خطی کردی آخه تو به دفتر من چی کار داشتی ؟؟؟ چشمانش را با تعجب باز کرد و به فرمولهای خطط خطی شده نگاه کرد مدتها بود که شوهرش برای ساخت موادی جدید روی این فرمولها کار کرده بود ... « باشه باشه می آم » - اوه فدات شم خوشحالم می کنی « خوشحال!!!! فکر نکنم اما چشم می آم» - پس فردا راس ساعت 10 صبح تو پارک لاله خوب؟ « باشه » - از همین حالا برای دیدنت لحظه شماری می کنم « ممنون دوست من» - بازم گفتی دوست !!!! « چشم نمی گم » - آفرین دختر خوب ، راستی عزیزم چطوری بشناسمت؟ « عکسمو که دیدی اما خوب من مانتو مشکی با شال سفید و کقش سفید می پوشم تا زود منو بشناسی» - خوبه پس زیر درخت چنار لب حوض بزرگ منتظرتم « باشه چشم ، خوب کاری نداری؟» - نه عزیزم مراقب خودت باش « چشم شما هم ، خداحافظ» - رز عزیزم از من ناراحتی که این همه اصرار به دیدنت کردم « نه ناراحت نیسنم اما دلم می خواست همین جا تا زمانی که می تونیم دوست باشیم نه تو واقعیت» - می دونم جون دلم اما من می خوام تو وافعیت هم باهات باشم « واقعیت ،،،،،،،،،،،، امیدوارم اما با وجود مشکلم فکر نکنم» - عزیزم دیگه راضی شدی پس ضد حال نزن باشه ؟ « باشه پس تا فردا خدانگهدارت» - خداحافظ گل قلبم در نوت بوک رو بستم
و با خیال راحت رو تختم دراز کشیدم دستهامو زیر سر بردم و به
سقف اتاق چشم دوختم احساس شادمانی می کردم چند ماهی از آشنایم
با رز می گذشت بعد از نظری که برای مقاله ام داده بود باهاش آشنا شدم وبعد از گفتگوهای طولانی هر روز بیش از روز پیش به او دلبسته تر شدم اما او نمی خواست از دنیای مجاز بیرون بیاد
اوائل برام مهم نبود اما به مرور دلم راضی نمی شد و با تمام
وجود دلم می خواست در دنیای واقعی با تنها دختری که توانسته
بود به دلم راه پیدا کنه دوست باشم یه دفعه در مقابل اصرار زیاد
من گفت مشکلی داره و مطمئنه که من بعد دیدنش اونو نخواهم
خواست با اطمینان گفتم هیچ مشکلی سر راه دوستیمون نخواهد بود و من همیشه می خوامش . برام شده بود
یه معمای زیبا که با تموم وجود می خواستم حلش کنم تا اینکه
امشب راضی به دیدار شد با لبخندی که گوشه لبم خودنمایی می کرد چشمانم رو بستم وای خدایا کی صبح می شه تا این انتظار چند ماه من تموم بشه.......... حسابی به سر وضعم رسیدم و با عجله به سمت پارک لاله حرکت کردم لحظه دیدار یار نزدیک بود و دل عاشثم بیقرار زیر درخت روی صندلی دختری نشسته بود قلبم به شدت می طپید لحظه ای درنگ کردم تا کمی به خودم مسلط بشم با دیدنم از جا برخاست قدی متوسط و اندامی لاغر داشت
همان طور که نزدیک و نزدیک تر میشدم با دقت به صورتش نکاه
کردم صورتی گرد و سفید با چشمانی عسلی لبی کوچک که با
لبخند مثل گلی شکوفا شده بود وای رز مانند گل زیبا بود سلام گلم چشمان زیبایش را به من دوخت و پس از مکثی با صدایی که بیشتر شبیه جیغ بود سلامم رو پاسخ داد خدای من اون نمی تونست حرف بزنه با فهمیدن این موضوع شوکه شدم لبخند بلاتکلیفی زدم و گفتم خوبی؟ سرشو تکان داد و دستشو برد سمت دلش سعی کردم کمی خود دار باشم روی نیمکت نشستم و گفتم بشین مثل نسیم کنارم نشست تموم کلمات از ذهنم گریخته بود با کلافگی به صورت اصلاح شده ام دست کشیدم خدایاا چقدر از این وضعیت متنفر بودم باید کاری می کردم اما نتوانستم همانطور ساکت نشسته بودیم که از جا برخاست مقابلم ایستاد نگاهمان در هم گره خورد چشمان عسلی اش پر اشک بود سرش را به نشانه خداحافظ تکان داد و به راه افتاد دلم می خواست مانعش بشم اما انگار پاهایم یاری حرکت نداشت نشستم و او از من دور شد.......... افلاطون پی نوشت 2: دوست گرامی آقا یاشار از جمله زیبایت متشکرم لحظات
با شتاب می گذرد مرد
به صفحه موبایل خیره
شده تا شاید شماره اورا
ببیند اما .... کلافه از انتظار گوشی را روی میزکنار تخت می گذارد و کنار زن
دراز می کشد . زن
در گوشه ای و مرد نیز، بدون کششی به هم زن همانطور که
به پهلو پشت
به مرد خوابیده می گوید :
شب به خیر شب به
خیر عزیزم!!!!!!!!!!!! نا گهان لرزش
موبایل انتظار مرد را به سر
آورد با عجله آن
را برداشت و خطاب به
زن گفت: عزیزم همکارمه میرم بیرون زن
جوابی نداد. فقط زهر خندی بر لبش نشست پس
از لحظه ای به پشت خوابید
به
جای خالی مرد نگاهی
انداخت دست به زیر
بالشتش برد و موبایلش را گرفت 09000000000 سلام
عزیز دلم ... صدای
خواب آلودی جواب داد سلام
گلم چطور این وقت
شب!!!!!!!!!!!!!!
كيفم را گوشهاي
پرت ميكنم و خسته و بيحوصله تن ناتوانم را روي تخت مياندازم در خلوت اتاق بغض
را اجازه شكستن ميدهم و به چشمهايم اجازه
باريدن. پس از ثانيههايي همانطور كه اشك بر صورتم غلتان است چشمهايم را ميبندم و
پرنده ذهن را در آسمان خاطرات گذشته به پرواز در ميآورم. مدتها بود كه
شايان را ميشناختم از روز اولي كه پا به دانشگاه گذاشته بودم. هميشه از چهره
زيبا و مردانهاش خوشم ميآمد. هر وقت كه با آن چشمهاي نافذش به من نگاه ميكرد
انگار تمام بدنم يخ ميكرد و دستانم بياختيار شروع به لرزيدن ميكرد. اما خود را
بياعتنا نشان ميدادم و حتي نگاهم به او نميانداختم. قيافه مردانهاش
كه همراه با كمي غرور بود چشمان مشتاق خيلي از دخترها را به سوي خود جذب كرده بود.
بيشتر اوقات دختراني را ميديدم كه بيجهت او را به حرف ميكشند و با حركاتشان سعي
دارند او را به سمت خود جذب كنند. البته او هم
سر خوش از اين همه توجه هر چند وقت، با يكي از دخترها سرگرم بود. هميشه از اين همه
سبكسريهاي همجنسانم متنفر بودم و خدا خدا ميكردم به خود بيايند و آنقدر خود را
پست و حقير ننمايند. يك روز بعد از
اتمام كلاس هوس پيادهروي كردم. همانطور كه آرام و آهسته غرق در افكار گام بر ميداشتن
صدايي از پشت سر شنيدم كه خطاب به من بود. «خانم ميشه كمي تأمل كنين» ايستادم و به
پشت سر نگاه كردم خداي من باورم نميشد. صدا متعلق به شايان بود تمام بدنم يخ كرد.
درست مقابلم ايستاد و به من چشم دوخت و گفت: «ميشه چند لحظه وقتتونو بگيرم» گفتم:«نه خير من وقت اضافي ندارم كه در اختيار
شما بذارم» او كه هميشه
مورد توجه دخترها بود از اين جوابم كمي تعجب كرد بدون توجه به او فوري به راهم
ادامه دادم. گامهايم را با التهاب خاصي برميداشتم. مادر از صورت گلگون و نفسهاي
تندم تعجب كرد و پرسيد:« چي شده مهسا؟» سعي كردم خود را بيخيال نشان دهم گفتم: «چيزي نشده
فقط كمي با عجله اومدم» مادر لبخندي زد و گفت:« مگه تعقيبت ميكردند؟» گفتم: « نه
مادرجان، شما هم چه فكرهايي ميكنين» براي جلوگيري
از سؤالهاي مادر خستگي را بهانه كردم و فوري به اتاقم رفتم. همانطور كه مانتويم را
از تن بيرون ميآوردم به اتفاقي كه افتاده بود فكر ميكردم. اما خيلي زود افكار
مزاحم را از سر بيرون انداختم و سعي كردم همة چيز
را به صورت تصادفي بدانم. روزهاي بعد
سعي ميكردم تا حد ممكن همراه دوستانم باشم تا به او فرصت ابراز وجود ندهم زيرا ميدانستم
اگر يكبار با او حرف بزنم ديگر نخواهم توانست از اسارت آن چشمان جادويش بگريزم. هم آغوشی با ................. ملول
است و به
عشق مغموم. به
حیاط خانه می رود باد
موهای طلائیش را به
این سو آن سو
می برد
گالن نفت را
می گیرد بو می
کشد آه چه
قدر از بوی نفت
بیزار است آن را بر سرو
تن جوانش خالی
می کند تنش
می لرزد آیا از هوای
سرد است یاترس از
مرگ..... نمی داند !!!! فندک
را روشن می کند با
چشمان درشت و سبزش
به آن چشم می دوزد و در
چشم به هم زدنی
شعله آن را با
تنش آشنا می
کند............... شعله
های آتش اورا
در آغوش می
گیرد ناگهان به خاطرش می آید
امیدها
لبخندها خوشیها
نه
او هنوز زندگی را دوست دارد می
دود و فریاد می
کشد کمک اما
..................... 89/6/17 «رها»
همنفس بوذیم در این حس زیبا هماغوش بودیم بر بال عشق تو پیشتاز بودی و صاف روان اما من برکه ای که بدنبال راهی برای پیوستن به این جویبار روان اما کلوخهای تردید بر جان برکه افتاد و آب روان جاری را گل آلود کرد وامروز جویبار زیبا و رود خروشان من آرام و خموش است ..... آه لعنت بر من و تردید جانسوزم.....اما این تردید را خواهم شکست و آغوش نرم رود را فریاد خواهم زد و آنگاه در دلم فریاد میزنم عشقم مرا ببخش ....

که گذاشتم لای دفتر
مثل تقدیر
مثل قسمت
مثل الماسی
که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت
When you're with me
you like that rose
Silt office that placed it
as fate
As part
Like a diamond
Did not Leave Nobody for that price
بقیه در ادامه مطالب
ادامه مطلب

| Design By : Night Melody |

